تبليغاتX
آغازی دوباره.زندگی جدید

دلتنگت شده ام..

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی


نوشته شده توسط Lonely Girl در سه شنبه 1386/01/21 ساعت 6:55 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


آهای......

آهای تویی که از اون می نویسی بدون مَرامه اون از جنسه سنگه اونی که لافه عاشقی رو می زد یه روز تنهام گذاشت با کلی نیرنگ غریبی بی کسی اندازه داره آخه دله منم خدایی داره یه گیتاره شکسته همدمه من یه کلی و غریب و بی نشونه کسی که یه روزی دلش با من بود ببین قلبش شده یه تیکه از سنگ اونی که لافه عاشقی رو می زد ببین تنهام گذاشت با کلی نیرنگ .  یه گیتاره شکسته همدم من یه کلی و غریب و بی نشونه برید بهش بگین فرقی نداره بخواد پیشم بمونه یا نمونه .


نوشته شده توسط Lonely Girl در سه شنبه 1386/01/21 ساعت 6:42 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


تو کی هستی؟

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم


نوشته شده توسط Lonely Girl در سه شنبه 1386/01/21 ساعت 6:41 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


عشق...

آن هنگام که آن بوته خار بر روي زمين تنها بود خداوند گل سرخي را درکنارش رويانيد ... آن گل در کنار بوته خار شکفت ............. خداند برگشت و آن گل را از روي زمين با خود به آسمان برد . اما آن گل ديگر هرگز نشکفت ......... نشکفت آري آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته روي زمين جا گذاشته بود آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق را آفريد.............


نوشته شده توسط Lonely Girl در سه شنبه 1386/01/21 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت